تو راه همش دارم فکر میکنم چیه این بسته که دارم میبرم تحویل بدهم. به ریخت و قیافه یارو نمیخورد یک بسته کوچولو تو کیسه پلاستیکی سیاه تحویلم بده. همچین گفت بیایید بالا که گفتم چی هست بارش. دکانهای طبقه همکف که همشون اسق...
تو راه همش دارم فکر میکنم چیه این بسته که دارم میبرم تحویل بدهم. به ریخت و قیافه یارو نمیخورد یک بسته کوچولو تو کیسه پلاستیکی سیاه تحویلم بده. همچین گفت بیایید بالا که گفتم چی هست بارش. دکانهای طبقه همکف که همشون اسقاطی فروش و لوستری بودند. یه همچین چیزهایی تو فکرم بود، لوستری، چلچراغی، چیزی، هر چیزی جز این بسته کوچولو. البته همیشه اولش شرط میکنم که بار بزرگ نمیبرم. چیزهایی باید باشند که تو جیب کت و کاپشنم جا بشن. ولی این بسته دیگه خیلی کوچک بود. سرکی هم کشیدم بالا. دو سه تا دکان با در شیک و چند تا دوربین دم در بود. نفهمیدم کار و بارشان چیه. بعد هی به من سرکوفت میزنه از زیر کار در رو نباشی میری بازار. بیا، اینم بازار. پول علافی من را کی باید حساب کنه؟ والا.
آنقدر حواسم پرت شده که دو سه بار داشتم اشتباه میپیچیدم. این صدای تو گوشم هی میگه صد متر جلوتر، دویست متر جلوتر، سیصد متر جلوتر بپیچید به چپ و راست. هی من یاد متر دکان خودمان میفتم. ببخشیدا، دکان خودش. من و بکشند دیگه حاضر نیستم یک روز هم آنجا کار کنم، همش مال خودش و اون شاگرد عین خودش. باشه. من از زیر کار در رو هستم، خودت چی؟ والا.
کار اگر درست و درمان باشه که اصلاً قبول نمیکنه. آخه خوشگلتر از دامن پلیسه داریم مگه؟ مثل پر طاووس تو دست باز میشه. مثل بادبزن جمع میشه، خوشگل، مامانی، ماه. بعد آقا صداش و میکشه سرش که برای چی قبول کردی؟ ما پلیسه کار نمیکنیم، همین که میگم و تلفن و برداشت و به آن خانم نازنین گفت بیاد کارش و جمع کنه ببره جای دیگه. خوب آخه چرا؟ همون جیب و آستر کاپشن و کتهای من خوبه برات. والا.
هی اونا رو بدوز. آخه اگر کارت انقدر خوبه که نباید هی تعمیر و رفو کنی که. میشه چیزی بهش گفت؟ استغفراله. شب به شب میشینه میگه اون کتی که فردا میخواهی بپوشی رو بیار بابا، امانت مردم گم نشه شرمنده بشی. شیطوونه میگه یک دفعه نبرم براش. بگم بردم بیرون برام درست و حسابی دوختند ببینم چی داره بگه، والا. یک دقیقه وایسا بسته رو چک کنم تو جیبم. خوب خدا رو شکر. همه چیز روبراهه. از بس جیب دوخته برام که به همه جیبهام شک دارم، والا.
خانمه یه جوری منتظر بستهاش بود که حد نداشت. شک کردم چی بود توش که انقدر خوشحال شد. کاش ما رو هم قاطی آدم حساب میکردند همگی با هم خوشحال میشدیم، والا. چند تا بار امروز خداییش خوب درامدی داشت برام. خدا بده برکت. این وقت غروب که میشه طبق عادت میرم چایخانه آقا مرتضا. خودش که خیلی وقته مرحوم شده، خدا بیامرزدش. دوست آقام بود. ولی با پسرش دوستم از بچگی. عصرها میرم پیشش. گاهی یک قلیونی هم میزنیم دوتایی ولی نه جوری که چشمهام قرمز بشه. خط قرمز آقامونه این یکی، والا.
میرسم و کتم و درمیارم میذارم زیر دخل، جای همیشگی. ننشسته، چایی قندپهلو رو میزه برام. میخنده میگه هنوز با آقات حرف نمیزنی؟ در حال هورت کشیدن چایی، سرم و میدهم بالا که یعنی نه. دوباره میخنده میگه ولی قبولت داره ها. چایی پرید تو حلقم. کلی سرفه کردم. بند نمیاد سرفه. دیگه داره کار بالا میگیره. چند نفر دارند میزنند پشتم و تا چایی از دو تا سوراخ بینیام نزنه بیرون ولکن ماجرا نیستند. نفس که کشیدم گفتم دوباره بگو تا خودم خفهات کنم. پشیمان میشینه پهلوم میگه شاکی نشو اینقدر. یک حرفی زدم خوب.
میگم میدونی تو اون دکان دو متر در یک مترش چقدر عرق ریختم؟ خبر داری چطور باید براش کار کنی آخر سر باهات مثل سگ رفتار کنه؟ میدونی فقط دلمون به روزهایی خوشه که فوتبال هست و کارهای اتوکشی رو که گذاشته اون زمان انجام بده. اون وقتا دیگه حرف نمیزنه. تا وقتی که توپ برسه دم در دروازه. بعد اتو به دست داد بزنه د گل بزن حیف نون، د گل بزن. بعدش برگرده نگاهت کنه که بفهمی تو هم یکی از اون حیف نونها هستی؟ واسه همین ول کردم زدم بیرون که دست از سر من برداره، والا.
حالا دست از سرت برداشته؟ این را با خنده میپرسه. هورت دیگهای میکشم. میدونه که برنداشته. جواب نداره دیگه. شب که برمیگردم خانه. خسته و کوفته کفشهایم را از پا میکنم و میرم جلوی تلویزیون پهن زمین شم که میگه: اون کت فردا رو بیار جیبهاش و چک کنم، بابا. امانتداری کار سختیه.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره بسته در متن مقاله بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به میگه در این گزارش ارائه شده است.
برچسب:
نویسنده: آرین رضوانی