خرید بک لینک

سالها از آن زمان میگذرد که از چند ده متری دکه روزنامهفروشی جلوتر نمیشد رفت از بس روزنامه و مجله روی زمین پخش شده بود. نمیدانم پول را چطور حساب میکردیم چون اصلاً نمیشد روزنامهفروش را از آن راه دور دید. خیلی سال پیش، هر روز قبل از اداره چند تا روزنامه و دو سه تا مجله میخریدم. رئیسم حرص میخورد که روزنامهها را لوله کن که اسمشان معلوم نباشد بعد وارد ساختمان اداری بشو. من هم میگفتم خلاف که نیست، روزنامه رسمی مملکته، هزار جور مجوز داره، دلم میخواهد میخرم، دلم میخواهد میخوانم. تازه این سوای آنهایی بود که همسرجان میخرید و در خانه با هم تبادل میکردیم.

یادم هست یکبار سوار تاکسی شدم و نفر کناری را دیدم که مجله میخواند. خیلی دقت کرده بود که اسم مجله مشخص نباشد و جلد را کاملاً لوله کرده بود. هرچقدر سرک کشیدم بیفایده بود. فقط دیدم که جلدش قرمز رنگ بود. جلوی یک دکه پیاده شدم و تمام مجلههای قرمز را خریدم. بعد از پیداکردن مجله، تا زمان بسته شدنش هر هفته میخریدم.

خلاصه اینها را گفتم که بگویم خیلی سال است فقط از دکهها آب و آدامس میخرم. آنقدر جلو میروم که سیگارفروش (نه روزنامه فروش) را میبینم که در حال بازی کردن با گوشی موبایلش است. اینها را گفتم که خودم را توجیه کنم که چرا 50 شماره نشریه سه نقطه را ندیده بودم جز آخرین شماره آن، شماره 51، با عنوان "پایان". من که خودم سردبیر و مدیرمسئول یک نشریه دانشجویی کوچک بودم معنای کار در 10 شماره را خوب میدانم. 50 شماره کمرشکن است. 50 شماره یعنی انتخاب موضوع برای هر شماره، خواهش و تمنا از نویسنده، تمدید مهلت برای تحویل مطالب، تمدید مهلت تمدیدشده برای بستن صفحات، ویراستاری، صفحهآرایی، تطبیق مطلب برای پیدا کردن ایرادات و دوباره صفحهآرایی درست در لحظاتی که مهلت انتشار مجله به پایان رسیده است.، همه و همه به معنای نخوابیدن در شبهای پایان هر فصل برای سردبیر و مدیرمسئول است.

خواندن شماره 51 را که شروع کردم عاشق شدم. عاشق مجلهای که تمام شده بود. با هر متن جدید، نویسنده را تحسین کردم. این که پایانشان چقدر دلنشین بود و بوی غم نمیداد و عطر امید بیشتر و بیشتر بود. این که هیچ کدام تکراری نبود و این که چقدر شیرین بود این پایان بدون تلخی ته خیار.

گفتم که خواندم و عاشق شدم اما آنچه واقعا برای شخص خودم باقی ماند حسرت بود. یک حسرت عمیق. چند سال پیش، خانم رهادوست عزیز مرا به یکی از دوستانشان معرفی کردند و دو سه متن کوتاه ادبی برای ترجمه به من دادند برای "سه نقطه". من نمیدانستم این سه نقطه یک نشریه است و فکر کردم قرار است مجموعه داستان کوتاهی منتشر شود. ترجمه کردم و مورد قبول واقع نشد. گفتند ویراستار ادبی سختگیری دارند و دوباره ترجمه کردم. این بار رسما خودم متن را نوشتم، ترجمهای بسیار آزاد و کاملاً ادبی با نگارش خودم. این بار دیگر خبری نشد. در حد خودم، و میزان شرم و حیایی که دارم پیگیری کردم و دیگر هیچ. اگر خبر داشتم برای نشریه است میرفتم دم در تحریریه مینشستم و میگفتم بیایید ایرادات کارم را بگویید تا اصلاح کنم. میگفتم بیایید و لطف کنید و بگذارید من هم در یک نشریه ترجمه کنم و بنویسم، همکارتان شوم. نشد که نشد و این حسرت با من ماند.

سه نقطه تمام شد و من از شماره پایان با آن آشنا شدم.

برچسب: نویسنده: آرین رضوانی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 17:48

صفحه بندی